سلام
این یک متن معمولی بی سر و ته است
پس زمان خودتان را برای خواندن هدر ندهید /
مثل همیشه به چیزهای خوب معتقدم . یادتان هست بچه که بودید ، بودیم ، همیشه خوبی ها رو قسمت می کردیم ؟ قسمت که نه ولی زندگیمان بوی نان می داد، نان گندم و عصرها بوی آش رشته ی همسایه . زندگی تان دست مردم و اگر چند شاخه از درخت انگور حیاطتان میهمان خانه همسایه بود نوش جان را مهمانش می کردید .
زندگی به شدیدترین حالت ممکن آرام بود و بدقولی ، دروغ ، شرارت و بدبینی شبیه دیو سیاه دو سر از محالات بود . چه بر سر ما آمده است که اینگونه شدیم /
زمانی دوره های از آمادگی ذهن و قدرت فکر را می گذراندم در همین موسسه های خودمانی که هر از گاهی باز و بسته می شوند ، آنقدر انگولک های پیچ در پیچ در ذهن هویدا می شد که آخر هر دوره از اشک شوق همنوعان خود رو در آغوش می گرفتم و برای آنها گریه شوق سر می دادم و وقتی از دوره خارج می شدم تا مدت ها چندین سانتیمتر روی هوا بودم و این ارتفاع و خلوص را با جان دل تجربه می کردم ولی تنها آن تجربه بود و دیگر تکرار نشد . یعنی برای آلایش و آغوش همنوع باید می رفتیم کلاس / به عبارتی هر آغوش 10 هزار تومان آب می خورد ولی لذت داشت .
رفتیم کلاسِ دانشگاه تا در کاری که دوست داریم کمی خبره شویم / خبر از تخصص نبود و شامورتی بازی در بطن بیداد می کرد . دست خالی از خبره گی وارد کوچه و بازار شدیم و البته وارد بازار شده بودیم و خودمان خبر نداشتیم و فکر می کردیم کمی ملاحظه داشته باشیم ، خوب حرف بزنیم ، زبان حق داشته باشیم و دستی به کمک برداریم زندگی خودمان و اطرافیان را ساخته ایم ، ولی چنین نشد .
خدای من در 15 سال پیش رنگ رنگین کمان بود . مردم حکم آبرنگ داشتند . رنگی بودند ولی آبکی . بارانی می زد و تمام خوبی و بدیهایشان را می شست و دوباره نو میشدند . امروز و این ساعت سالهاست به دنبال رنگ مردم امروز می گردم رنگی که در هیچ جعبه مداد رنگی نیست و گویا از تمام آنها پاک شده است .
آغوش دیگر دلگرمی نیست ، حریمی ناشی از استرس فرداهاست که کمی رومانتیک شده است و بوی کافور می دهد آغوشی که دیگر هیچ علاقه ای ندارم در هیچ کلاسی ( حتی یواشکی ) و در هیچ راهی تجربه اش کنم چون از جنسی شفاف نیست /
نه خیال کرده باشید زندگی رو به زوال است و مردم رو به ناامیدی هستند ولی دقت کنید ، به چشمهایشان خیره شوید و نوشته معمولی من را فراموش کنید . امیدی در پس این چهره های خاک گرفته وجود دارد ؟
کسانی هنوز به فکر پول نفت وعده داده شده هستند که حال ، کیسه ی ادرار خود را به زحمت جمع می کنند و صد البته فرق بین مصدق و پی ام سی را نمی دانند .
کسانی که مدعی به فکر هستند مبهوت به تصادف درون خیابان خیره میشوند و و خون را رنگ آب می بینند و صبح فردا کسی دیگر به جایشان کارت حضور می زند و تا ظهر باسن دیگری را دید می زنند .
و کسانی خیال می کنند زندگی در جریان هست و در همین جریان به فکر خالی کردن جیب دیگران تحت عناوین مختلف زندگی می کنند و آنقدر تعداد آنها در بین ما بسیار است که در هیچ بهشت و جهنمی جا نمی شوند .
هنر / زیبائی / ذوق و سلیقه برای انجام به کاری برای دیگران / انواع کارتهای تخفیف عاطفی / بلیط لب گرفتن از کوسه های هاوائی و نورپردازی ذهن های تاریک امروزی با رنگ های ارغوانی و زرد پیش کش شما باشد / ارزانی خودتان
آغوشتان را لوله کنید و درون مهتابی شکسته درون انباری مخفی کنید و زبانتان به مهمانی قصابی محل /
و نوشته معمولی من را همراه با من فراموش کنید و
فکر کنید ،
چه بر سر شما آمده است که روز به روز این حس تنفر در شما شعله می کشد .



