با وجود آنکه گلبرگهايم خشک است

ريشه هايم هنوز سبز است

دريغ در اين خزان  بادي نمي آيد

اگر بيايد از براي گلبرگهاي خشک من نمي آيد

اي دريغ ديگر کسي به سراغ ما نمي آيد

يادم رفت خورشيد مرا کور کرد يادم رفت شاخه هايم را خشک کرد يادم رفت هر بار که از نو شکفتم

هر بار که باذوق وشوق چشم به اين دنياي نا مهربان باز کردم دوباره مرا خشک کرد…

من ديگر نميشکفتم يعني نبايد بشکفم چون عمر گل کوتاس

من ميشکفتم با شوق اما گلبرگهايم را پرپر کردند