دوست بی نظیر من در وبلاگ » ایرانی نامه  » داستانی با نام

 لیلی مجنون » نسخه وبلاگستان » را شروع و نیمه تمام رها کرده است  و از دوستان خود خواسته است که داستان را ، یا تمام کنند و یا ادامه داستان را بنویسند و مابقی را به دیگر دوستان بسپارند .

آیات زمینی داستان را از دید خود تمام می کند و اسمی دیگر برای قسمت دوم انتخاب می کند با نام :

» به اندازه دریا ، یک لیوان کمتر « 

………………………………………….

قسمت اول داستان در وبلاگ  ( ایرانی نامه )  لیلی و مجنون

…………………………………………………………………………..

 

کاپشن خلبانی سبز رنگ و تنگش را پوشید. شلوار خمره ای پیلا پیلا را که برای چنین روز مهمی کنار گذاشته بود از توی کمد بیرون آورد و به تن کرد. نگاهی به آن سوی اتاق درهم و برهم خود انداخت. سپیدی کتانی های آدیداسش بدجوری توی چشم می زد. دیروز که در تشت حمام، با مسواک و تاید به جانشان افتاده بود هرگز گمان نمی کرد دوباره اینچنین سپید شوند. آدیداس ها را به پا کرد و زبانه های کتانی را تا می توانست بالا کشید. دستبند سبز سیدی دور مچش را بوسید، نفس عمیقی کشید و از خانه بیرون زد. همه این ها به خاطر لیلی بود. آخر، مجنون امروز با لیلی قرار داشت.

 

لیلی که تازگی ها خانواده را راضی کرده بود تا با ثبت نامش در کلاس فوتبال زنان موافقت کنند، امروز به جای رفتن به سر تمرین ، از فرصت استفاده کرده و با مجنون قراری گذاشته بود. معمولا عادت داشت که وقتی قرار مهمی دارد، اپل های مانتوهایی را که می خرید جدا کند، ولی امروز برای اینکه کسی شک نکند مانتوی خفاشی اپل دارش را پوشید و نیم ساعت زودتر به راه افتاد. در راه، غرق در فکر بود و به بوق خودروهایی که کنارش نیش ترمز می زدند توجهی نمی کرد. در نهایت سوار پژوی آلبالویی رنگ اسپرتی شد تا زودتر به سر قرارش با مجنون برسد. به تجربه می دانست که وقتی با مجنون قرار دارد اتفاقی ناگهانی، دیدار با دلدارش را به کامش تلخ می کند. سال ها چنین گذشته بود ولی دست سرنوشت قرار بود امروز، دو دلداده را به هم برساند.

 

 یک ساعت دیر به سر قرار رسید. از پنجره تاکسی مجنون را دید که در دور دست، از سرما به خود می پیچد. حوصله پرسش های مجنون را نداشت در نتیجه از راننده خواست تا ترمز کند و ادامه راه را پیاده برود. هر چه نزدیک تر می شد نه صدایی می شنید ، نه هوایی تنفس می کرد و نه تصویری می دید. صدا و هوا و تصویر ، مجنون بود. مجنون از دور مانند شاهزاده زیبایی به نظر می رسید که دیدنش هوش از سر هر پرنسسی می پراند. مجنون نیز متوجه لیلی شد. لرزش بدنش دو چندان شد. تپش قلبش آنچنان بالا رفت که احساس کرد همین حالاست که دلش از جا کنده شود. به سوی یکدیگر دویدند. در این هنگام …

 

………………………………………………………………………………………………..

 

 

 قسمت پایانی داستان از من ( آیات زمینی  )

» به اندازه دریا ، یک لیوان کمتر « 

چند لحظه قبل …

مجنون رنگش شبیه گچ شده بود . قبل از هر کاری دسته گل گلایول صورتی و سفید خود را دو دستی به لیلی تقدیم کرد و کمی خم شد گویا پیش پای پرنسس قصه ها با اسبی سفید شیهه می کشید . لیلی هیچ وقت مجنون خود را اینقدر مرد ندیده بود و دلش ریخت . رفتار مجنون بیشتر برایش عجیب بود از آنجائی که حتی سوال و گلایه ای از دیر آمدن او نکرده بود و این بار حتی  دسته گل هم خریده بود .

گلایول بوئی خاصی برایش  نداشت ولی گلها را هر چند لحظه یکبار به بینی اش نزدیک می‏کرد  ،  چشمانش را می‏ بست و به عاشقانه های مجنونش گوش می‏کرد . مجنون از کار جدیدش صحبت می کرد و از اینکه قرار است برای دومین بار مادرش را به خانه لیلی بفرستد و طلب خواستگاری رسمی کند .

کمی که گذشت مجنون طلب بینی یخ زده  لیلی را کرد و به عادت  عشق بازی که با هم داشتند بینی هایشان را بهم نزدیک کردند و چند ضربه به هم می زدند  و لیلی از خجالت سرخ می شد و منتظر جمله رویائی مجنون که همیشه می‏گفت : می دونی دوست داشتن من اندازه چیست ؟ و لیلی باید می گفت نه و هیچ حدسی هم نمی زنم !

مجنون گفت : » به اندازه دریا ، یک لیوان کمتر »  و هر دو باز هم بینی شان را از ذوق به هم می زدنند و می خندیدند .

بینی خودش را به جای لطافت بینی مجنون  به جسمی سخت حس کرد و دلش ریخت . می ترسید چشمانش را باز کند و نه مجنونی باشد و نه دسته گلی و نه حتی اسب سفید . فقط خواست که کمی لمس کند و بعد چشمانش را باز کند . خوب که لمس کرد دسته گل بود ، خودش بود حتی با همان مانتو و اپلهای باد کرده سر شانه اش ،  ولی هر چقدر دست دراز کرد  مجنون نبود و نوک انگشتش هم به جسمی سخت خورد و باز دلش ریخت  .

صورتش خیس شد  ، چشمانش را که باز کرد  ، مقداری سکه که ظاهرش غریب بود ، جلویش ریخته شده بود  و سرش را که بلند کرد دید خانمها با مانتوهای بدون اپل و حتی دو برابر تنگ تر از مانتوی دوخت خودش حتی راه هم می‏روند و هی به یکدیگر او را نشان می‏دهند و حتی زیر لب می شنید که می گفتند : آن زن ژنده پوش این وقت از شب اینجا چه می‏کند ؟ حتما دنبال ساقی می‏گردد . صورتش را که برگرداند ، سنگ قبر آشنای هر روز و شب اش را دید و باز دلش ریخت .  

……………………………………………………………………………..

پ ن یکم )

ادامه داستان از وبلاگ» ایرانی نامه » اختیاری ست  .

ادامه داستان از این وبلاگ هم اختیاری ست می توانید داستان را از نیمه ،  خود ادامه دهید . برای تمامی پیوندها و دوستان دیگر  نوشتن ،  آزاد است .

پ ن دوم )

سر زدن به بیست الی سی وبلاگ به روز شده ،  در هر شب برای من بسیار سخت شده است .از دوستانی که به آنها سر نزده ام ، واقعا عذر خواهی می کنم ، حمل بر بی تفاوتی نباشد .