سیگار دوم را که خاموش کردم هنوز در فکر خدای تکه تکه شده در شهر و پایتخت بودم و دنبال مرهمی برای چسباندن آن می گشتم.

ساعت 9.55  دقیقه شب ، نه سیگاری بود و نه خدائی . هیچ .

ناگهان صدائی به پشت پنجره کوبید و گویا آهنگ نعره‏ای از همسایه به دیش ماهواره ای در همان همسایگی بود که انعکاس اش تمامی لولای پنجره را خورد کرد.

به خیال خودم صدای فاخته ی ماده ی هر شب و صبح پشت پنجره اتاقم است ولی انگار اتاق ، اتاق من نبود و شهر هم شهر من . صدائی گفت : مرگ بر {…} و صدائی دیگر {…}  . خوب که فکرکردم معانی تمامی نقطه چین هائی درون کروشه را در روزنامه های جلوی روی خودم پیدا کردم .صدای دیگری به پنجره خورد .

{ ا ل ل ه اک بر }

 نامفهوم  و مقطع بود .چند سطر دیگر از اعتماد را خواندم . سیگار نبود ولی به نبودن خدا شک کردم . صدای دیگری گفت : ی ا حسی ن و {… } حس‏ین .تمامی نقطه چین‏ها باز مرور شد و معانی برایم شکل می‏گرفت .  انگار وجود خدا در این برجهای بلند محر‌‌‌ز می‏شد . طنین دیگری به پنجره خورد که روزنامه را رها و تمامی پنجره را تا انتها باز کردم . ای بابا چه خبر است در این مزرعه ؟

صدائی به سر و صورتم کوبید، نه انگار صداها‏ئی بود که داشت زمین و زمان را به هم پیوند می داد . صداها می گفتند { الله اکبر }  .همان معنی{ الله اکبر} خودمانی را می داد ،پر رنگ بود ولی بوی سوختگی قلب ها را از تاوه‏ای تداعی می کرد  . صداها می‏گفتند {  مرگ  مرگ  مرگ } . به خودم که آمدم  اشکم سرایز شده بود و گویا مرهمی برای چسباندن خدا در پایتخت اختراع شده بود .

…..

……….

ساعت 10:14 شب ، انعکاس شعارها بلند‏تر شد  و دیش های مزرعه همه سر به هوا شدند .

 

…………….

پ ن یکم )

حقیقت این است که پس از اتفاقاتی که در این چند روز در

 پایتخت خودمانی برای من افتاد ، نمی‏دانم برای ورود به وبلاگ باید

سلام کنم یا به گفتن یه شب به خیر بسنده .

چند نفر از دوستان اینجا و یکی دو نفر از دوستان بیرون و تنی چند

از نیمه دوستان و یک لشکر فامیل تقریبا می دانند که چه اتفاقاتی

افتاده است : به قول دوستی { دادش این که شد سفرنامه }  

ولی تصمیمی برای نوشتن آن ندارم و کماکان در پایتخت به دلایل شرایط

کاری گیر کرده ام، ولی خودمانیم چند روز تاریخی بر من گذشت و حساب

دوست و دشمن دستمان آمد درون آکولاد { فجیع }.

پ ن دوم )

بدون حرف اضافه باید بگویم که این پست تحت تاثیر صداهائی است که در این

شهر و شهرک هر شب در گوش من است و ربط چندانی به سیاست نداشته

 و نخواهد داشت مگر اینکه دیش های سر به هوا بتوانند از خود در قبال تهمت هائی

 ناروا ، دفاع کنند .

پ ن سوم )

یک فقره عذر خواهی خیلی گنده به دوستان بدهکارم که به آنها سر نزدم

به گمانم تا 10 روز دیگر اوضاع به همین منوال پیش برود .

پ ن چهارم ) تکه ای سفرنامه

این قسمت از سفرنامه نا نوشته را باید بنویسم که کمی خنک شوم .

ای بر قبر پدر و مادر کسی که مجری احکام قانون ت/خ/م/ی اینجا را

به عنوان یک پست نان و آب دار و البته شریف انتخاب کرد :

یک لنگه شاش  دو آتیشه

بعید می دانم قسمت نارنجی ف/ی/ل/ت/ر شود .

همه‏اش از اعتماد شروع شد .